بهش گفت:پسرم!به امید خدا کلاس چندمی؟
پسر پا برهنه گفت:به امید خدا هنوز مدرسه نمی رم!
احمدی نژاد گفت:پس به امید خدا چه کار می کنی؟
پسر پا برهنه گفت:به امید خدا ننه بابام مردن ومن کارگر هستم!
احمدی نژاد بهش گفت:پس چرا کفش نپوشیدی؟
پسر پا برهنه گفت:چون کفش ندارم!
احمدی نژاد خیلی ناراحت شد شروع کرد به گریه کردن تا عکاسها چندتا عکس ازش بگیرن و به پسر گفت:من بهت قول می دم رفتم تهران برات یک کفش بفرستم.
پسر پا برهنه گفت:تو چه کاره هستی که می خوای برای من کفش بخری و بفرستی؟
احمدی نژاد گفت:من احمدی نژاد رئیس جمهور ایرانم!
پسر گفت: پس احمدی نژاد تو هستی؟ا
احمدی نزاد با خوشحالی گفت:پس منو شناختی!حالا بگو شماره پات چنده تا برات از تهران کفش بفرستم.
پسر گفت: شماره پام ۴۳ است
احمدی نژاد گفت:ولی کفش شماره ۴۳ برای تو خیلی بزرگه!
پسر گفت :تا موقعی که تو به وعده ات عمل کنی وکفش رو بفرستی شماره پای من ۴۳ می شه
اتومبیل زنانه |
|
عبدالقادر بلوچ | |
|
ایران خودرو، اتومبیل زنانه می سازد. بعضی از خصوصیات این خودرو: | |
خانم نگين شيخ الاسلامي فعال حقوق بشر که سوابق متعددي در فعاليتهاي خبري و روزنامه نگاري دارد ، درمورخه 14 مهرماه سال جاري در شهر تهران توسط نيروهاي امنيتي بازداشت شد ،
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
چگونه امد و يک هو وزير کشور شد ؟
- نگار من که به آکسفورد نرفت و دکتر شد

به دولت مهر وعدالت وزير کشور شد
کمیته حمایت از اعتصاب غذای سراسری زندانیان سیاسی و مدنی کرد:
بنابرگزارشات رسیده از شهرسنندج ،روناک صفازاده وهانا عبدی وخانم فاطمه گفتاری ،فعال زنان و ازاعضای انجمن فرهنگی واجتماعی زنان آذرمهرکُردستان ،وهمکارکمپین یک میلیون امضا ، که به جمع اعتصابیون پیوسته بودند ،به مدت 3هفته ممنوع الملاقات ؛وبه سلول های انفرادی منتقل شده اند .
لازم به یادآوری ست ،که روناک صفازاده ،دانشجووفعال زنان ،سال گذشته در17مهرماه به اتهام همکاری با کمپین یک میلیون امضا ،درمنزل دستگیر شد .درست 27روزبعد هانا عبدی را نیزکه ازفعالان جنبش زنان است ،به همین اتهام دستگیرکردند .ازآن جا که درایران فعالان جنبش های مدنی وزنان ودانشجویان همیشه با انگهای گوناگونی از جمله "اقدام علیه امنیت ملی " روبه رو هستند ،روناک وهانا نیزازاین اتهامات مبرا نبودهاند .
چندی طول نکشید ،که دررسانه های دولتی ــ کیهان واطلاعات ــ باتیتر بزرگ نوشته شد ،2نفرتروریست دستگیرشد؛واین درحالی بود،که هنوزمراحل بازجویی روناک وهانا به اتمام نرسیده وآنها هم چنان دربازداشتگاههای نیروهای امنیتی بودند.
پس از گذران پروسه ا ی طولانی ،آزار وشکنجه های روحی و روانی ،هانا وروناک را به زندان مرکزی شهر سنندج انتقال داده و دردادگاه بدوی هانا به اتهام همکاری و تبانی با روناک به تحمل یک سال زندان در سنندج و چهار سال زندان همراه با تبعید به شهرستان مرزی "گرمیه " محکوم شد .
اما روناک پس از گذران یک سال هنوز بلاتکلیف ودروضعیتی نامشخص درزندان مرکزی سنندج به سر می برد .
خانم فاطمه گفتاری نیز که دبیرکمیته زنان صلح انجمن بود .به بهانه پی گیرهای مستمرپرونده ی فرزندش (یاسرگلی) دستگیر شد ، اونیزپس ازدستگیری به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی وهمکاری با اپوزیسیون های سیاسی کُرد روانه زندان سنندج شد.
آخرین گزارشات فعالان کمیته از سنندج حاکی از وخامت حال این سه فعال زنان و اصرار آنان برادامه اعتصاب غذاست.
گزارش انتقال این سه زندانی زن موجی از نگرانی را در میان خانواده ی آنان بر انگیخته است.
شنبه 13 مهر 1387 برابر با 4 اکتبر 2008
احمدی نژاد را گفتند: چرابرکساني که به تورای دادندبرق را قطع ميکني؟
گفت : جواب ابلهان خاموشی است.
|
| |
|
مدرسه فمنیستی: هفتاد روز دوری از خانواده، بی خبری از دوستان و دوربودن از فعالیت های اجتماعی آسان نبود. روزها و شبها پی در پی سپری می شدند بدون اینکه بدانی فردا چه خواهی کرد. در سکوت و تنهایی خود هستی که ناگهان صدای ریختن شیشه ای سکوت را از تو می گیرد. به دنبال صدا می روی. درست حدس زده ای، درگیری تازه ای روی داده است! در بند 1 در گیری شده و زنان با الفاظ رکیک در نهایت خشونت با یکدیگر در گیر می شوند. تعداد زیادی دختران نوجوان دور آنها حلقه می زنند و از دوست و هم اطاقی خود حمایت می کنند. خشونت به اوج خود می رسد و یکدیگر را مورد ضرب و شتم قرار می دهند. کودکان خرد سال سعی می کنند خود را در آغوش مادران شان پنهان کنند. وحشت تمامی وجودت را می گیرد. به خود می گویی که اینجا کجاست؟ چرا اینقدر خشونت؟ پس از مدت کوتاهی کم کم آرامش دوباره به اوین بر می گردد. ماندن در هواخوری را دوست ندارم چرا که دیدن نوجوانانی که بر دستهای خود اشعار عاشقانه خالکوبی کرده اند و جای زخم چاقو بر بازوانشان پیداست، رنجم می دهد. نوجوانانی که هر کدامشان آثار بریدگی بیشتری بر بازوانش دارد خود را از دیگران برتر می داند .آثار سوختگی با آتش سیگار برروی دستها و سینه های شان فراوان است . نگران می شوی، نگران نوجوانان بی گناهی که جامعه آنها را به اینجا کشانده است . پای صحبت یکی دو تا از این جوانان می نشینم. یکی از آنها نامش راحله است؛ جوانی 24-25ساله است ؛خوش صحبت ومهربان. به او می گویم من از اعضای جنبش زنانم واو سریعا می پرسد «کمپین یک میلیون امضاء؟ » می پرسم از کمپین چه می دانی؟ او می گوید: «قبل از تو دوستانت که اینجا بوده اند از کمپین برایم گفته اند.» او شیفته گفته ها و خواسته های ما است و می گوید اگر روزی بیرون بیایم حتما در کمپین فعالیت می کنم .او از دوستانم می گوید: از جلوه و مریم، ناهید و محبوبه، رها و نسیم، از خانم مقدم و شادی صدر. او چه خوب دوستانم را می شناسد. شاید از من هم بهتر و دقیق تر! وقتی از جلوه برایم می گوید عشق را در چشمانش به روشنی می بینم. یکی از تی شرت های کمپین راهم می پوشد. هدیه ای که از جلوه گرفته است. میگویم کمی از خودت برایم بگو! اشک صورتش را می گیرد. می گوید چه بگویم؟ از پدر و مادر معتادم یا از شوهر قاچاقچیم؟ من خانواده ای ندارم که برایت از آنها بگویم. نمی دانستم چه جوابی به او بدهم. گفتم راحله جان از خودت بگو. او گفت: «یک پسر 8 ساله دارم که پیش خواهرم است اما چون شناسنامه ندارد نتوانسته به مدرسه برود و نگرانم که امسال هم از درس ومدرسه عقب بماند.» گفتم چرا خواهرت اقدام نمی کند که شناسنامه بگیرد. گفت به او نمی دهند. پدر یا مادر بچه باید برود اقدام کند. خوب وقتی خواهرت می آید به ملاقاتت به او کفالت بده که اقدام کند. درحالی که بغض گلویش را می فشرد به آرامی می گوید پدرش می تواند به کس دیگری وکالت دهد تا کارهایش را انجام دهد اما مادر این حق را ندارد و نمی تواند برای بچه وکیل بگیرد. به یاد قوانین تبعیض آمیز می افتم که اگر راحله می توانست حضانت فرزندش را بر عهده بگیرد دیگر فرزندش از تحصیل محروم نمی شد. اما راحله چه آرزوهای زیبایی دارد. می گوید در زندان دیپلم گرفته ام ومی خواهم ادامه تحصیل بدهم. اورا تشویق میکنم و می گویم برای پسرت سعی کن مادر خوبی باشی و اجازه نده که به سر نوشت تو دچار شود. راحله در حالی که حرفهای مرا تایید می کند، سعی دارد دستهایش را از من پنهان کند تا من جای بریدگی ها را بر بازوانش نبینم. به او می گویم راستی راحله جان یک جراحی پلاستیک هم روی دستانت باید انجام دهی. و او می گوید: «همین تصمیم را هم دارم.» با شادی از او جدا می شوم و چه خرسندم از آرزوهای زیبای راحله. چند روز بعد شنیدم که راحله خود کشی کرده، باورکردنش برایم بسیار سخت است. سریعا به طبقه پایین رفتم. دوستانش گفتند که بند راحله را عوض کرده اند. از دیگران پرس وجو کردم، گفتند: راحله در بهداری بستری است. پس از یکی دو روز راحله را دیدم. گفتم چرا این کار را کردی؟ گفت: «وقتی مرا به این بند آوردند چند تا از قدیمی ها با من در گیر شدند. آخردر این بند افراد شرور را نگه می دارند و یک روز بر اثر در گیری که با آنها پیدا کرده بودم با شیشه به یکی از آنها حمله کردم. هر دوی ما را به حفاظت اطلاعات اوین بردند. مرا به انفرادی منتقل کردند وشنیدم که می خواهند به زندانی در ورامین تبعیدم کنند و به نا چار دست به خود کشی زدم.» نمی دانستم به او چه بگویم. راحله با یک دنیا امید و آرزو آیا در زندان ورامین می تواند زنده بماند؟! یکی دو روز بعد وقتی راحله خبر آزادی مرا شنید. همچون دوستی مهربان مرا در آغوش کشید، اودر حالی که می گریست به من گفت راحله ها را فراموش نکنید! و من با یک دنیا غم و حسرت که آینده این جوانان و کودکان بی پناه در زندان اوین چه خواهد شد به بیرون از اوین قدم گذاشتم بدون این که بدانم برای آنها چه می شود کرد؟! | |
اینجا زنان بار همه بدبختی ها را به دوش می کشند
مهناز فقط ۲۷ سال دارد اما صورتش پر از چین و چروک است . چادر سیاهش را محکم به خود پیچیده و رخسارش را در زیر چادر پنهان می کند . ۱۵ ساله بود که به اجبار خانواده اش همسر دوم شوهرش شد . مردی با پنج فرزند .
لبخند تلخی می زند :” اگر دست خودم بود هر گز شوهر نمی کردم اما می دانید که بین ما بلوچ ها این رسم است که اصلا هنگام ازدواج نظر دختر را نمی پرسند اصلا دخترها را آدم حساب نمی کنند شوهرم با پنج فرزند به خواستگاری ام آمد و اکنون هم نه فرزند از همسر اولش دارد.”