تبليغاتX
زنان زندانی

 

+ نوشته شده در  2009/1/19ساعت 21:38  توسط فاطمه بهادری   | 

 
من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان


16.01.2009- برگرفته از سایت پژواک ایران

زئوس ، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.


تو میراث خوار زندانبانان زئوس گشتی تا هر روز نگهبان فرزندی از سلاله آفتاب و روشنی گردی و برای من و تو زندان دو معنای جداگانه پیدا کرد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچه ای کوچک میان آن، توبیرون سلول ، من درون سلول .


حال بهتر است همدیگر را بهتر بشناسیم

من معلمم...نه نه...

من دانش آموز صمد بهرنگی ام ، همان که الدوز و کلاغها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را میشناسی ؟ میدانم که نمی شناسی.


من محصل خانعلی ام ، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد.

میدانی او که بود؟


من همکار بهمن عزتی ام ، مردی که همیشه بوی باران میداد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهایش با اولین باران پائیزی به یاد او می افتند، اصلا میدانی او که بود ؟ میدانم که نمیدانی.²

من معلمم ، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن را به ارث برده ام .


حال که من را شناختی ، تو از خودت بگو ، همکارانت که بوده اند ، خشم ونفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده ای ، دستبند و پابندهایت از چه کسی به جا مانده ؟ از سیاهچالهای ضحاک؟


از خودت بگو ، تو کیستی ؟ فقط مرا از دستبند و زنجیر و شلاق ، از دیوارهای محکم 209 ، از چشمهای الکترونیکی زندان ، از درهای محکم آن مترسان، دیگر هیچ هراسی در من ایجاد نمی کنند. عصبانی مشو ، فریاد مکش ، با مشت بر قلبم مکوب که چرا سرم را بالا میگیرم ، داستان مشت تو و سر زن زندانی را به یاد دارم.


مرا مزن که چرا آواز میخوانم، من کردم، اجداد من عشقشان را ، دردهایشان را ، مبارزاتشان را و بودنشان را در آوازها و سرودهایشان برای من به یادگار گذاشته اند. من باید بخوانم و تو باید بشنوی . و تو باید به آوازم گوش دهی ، میدانم که رنجت میدهد.


مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پایم می آید ، آخر مادرم به من آموخته ، با گامهایم با زمین سخن بگویم ، بین من و زمین ، پیمانی است و پیوندی که زمین را پر از زیبائی و پر از لبخند کنم . پس بگذار قدم بزنم ، بگذار صدای پایم را بشنود ، بگذار زمین بداند من هنوز زنده ام و امیدوار.


قلم و کاغذ را از من دریغ مکن ، میخواهم برای کودکان سرزمینم لالائی بسرایم ، سرشار از امید ، پر از داستان صمد و زندگیش ، خانعلی و آرزوهایش ، از عزتی و دانش آموزانش ، میخواهم بنویسم ، میخواهم با مردمم سخن بگویم ، از درون سلولم ، از همینجا ، میفهمی چه میگویم ؟ میدانم به تو آموخته اند از نور ، از زیبائی ها ، از اندیشه و اندیشیدن متنفر باشی.


اما نترس به درون سلولم بیا ، مهمان سفره کوچک و پاره من باش ، ببین من چگونه هر شب همه دانش آموزانم را مهمان میکنم ، برایشان چگونه قصه میگویم ، اما تو که اجازه نداری ببینی ، تو که اجازه نداری بشنوی ، تو باید عاشق شوی ، باید انسان شوی ، باید اینسوی درب باشی تا بفهمی من چه میگویم .


به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چیست ، من هر روز بر دیوار سلولم دستان دلدارم را و چشمان زیبایش را میکشم ، و انگشتانش را در دست میگیرم و گرمی زندگی را در دستانش و انتظار و اشتیاق را در چشمانش میخوانم ، اما تو هر روز با باتوم دستت انگشتان نقش بسته بر دیوار را میشکنی و چشمان منتظرش را در می آوری ، و دیوار را سیاه میکنی.


دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و "شعور نور" آزارت خواهد داد ، من ماهها است چشم انتظار دیدن یک آسمان پرستاره ام.


با ستاره های یاغی که در تاریکی از این سوی آسمان به آن سوی آسمان پر بکشند و سینه سیاهی را با نور بشکافند. اما تو سالهاست در تاریکی زندگی میکنی ، شب تو بی ستاره است ، میدانی آسمان بی ستاره یعنی چی ؟ آسمان همیشه شب یعنی چی ؟


اینبار که به 209 برگشتم به درون سلولم بیا من برایت آرزوها دارم ، نه از رنگ دعاهای تو که سراسر آتش است و ترس از جهنم ، آرزوهای من پر از امید و لبخند و عشق است . به درون سلولم بیا تا راز آخرین لبخند عزتی را پای چوبه دار برایت بگویم ، میدانم که باز بندی بند 209 خواهم شد ، در حالی که تو با همه وجود پر از کینه ات بر سر من فریاد میکشی و من باز دلم برای تو و دنیای حقیری که دورت ساخته اند میسوزد . من بر میگردم در حالی که یک معلمم و لبخند کودکان سرزمینم را هنوز بر لب دارم.


 

معلم محکوم به اعدام ، فرزاد کمانگر

بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج

27/10/87


 1- چند نفر از نگهبانان 209 (برخلاف بازجوها که اینبار اذیتم نکردند ) به خاطر اینکه در مطلب ، بندی ، بند 209 ، آنها را شبیه شبح خوانده بودم وحشیانه به باد ، کتک و فحش و ناسزا گرفتنم.

2-بهمن عزتی معلمی بود که اوایل انقلاب اعدام شد ، هنوز مردم روستاهای کرمانشاه و کامیاران از او خاطرات بسیار دارند ، میگویند هنگام اعدام در جواب ماموران که از او پرسیدند از مرگ نمی هراسی ؟ لبخند زنان گفت : مرگ اگر مرد است گو نزد من آید تا در آغوشش کشم ، تنگ تنگ

+ نوشته شده در  2009/1/18ساعت 22:3  توسط فاطمه بهادری   | 

نامه تکان دهنده یک زن دردمند بوشهری از وضعیت عدالت در رژیم مدعی عدالت !

 

ایران ب ب ب

مادر معلول ۲۰ ساله جسمی  ذهنی حرکتی محمد دهقان سرشت هستم که چند سالی است بعد از بازنشستگی همسرم از بوشهربه ساری نقل مکان کردیم. محمد در تاریخ ۱۵/۱۱/۸۲ جهت نگهداری با رعایت تشریفات و شهریه ماهیانه  تحویل مرکز توانبخشی سینا شهرستان ساری به مدیریت اقای حسین  جعفری داده شد.در آن مدت متاسفانه در تاریخ۵/۹/۸۶ بر اثر بی توجهی مددیاران و نامشخص بودن علت طبق نظریه پزشک  متخصص و پزشک  پزشکی قانونی ضربه ای توسط جسم سخت به پهلوی  محمد وارد شد و باعث پارگی کلیه راست او و خونریزی شدید داخلی گشت.و بر اثر کوتاهی و کم توجهی پرسنل و مدیریت و پزشک توانبخشی در رسیدگی و ارجاع محمد بعد از دو روز !!! با فشار پایین به بیمارستان منتقل و بعد از آن دیگر هیچ اثری از مسولین توانبخشی در بیمارستان دیده نشد.پزشک معالج وی به ناچار کلیه محمد را خارج کرد و طبق اظهار وی به علت فشار پائین و نامعلوم بودن نوع خونریزی سریعا شکم وی را شکافته و به علت لخته بودن خون و میزان آن  بعضا ناچار به بیرون آوردن خون  با استفاده از دست! از شکم محمد گشته اند. نامبرده تا تاریخ ۱۲/۱۰/۸۶ در بیمارستان بستری بوده و تمامی هزینه بیمارستان را شخصا عهده دار گردیدم.که اینجانب با شکایت از مسئولین این مرکز خواستار روشن شدنعلت حادثه گردیدم که به دلیل ارتباطات مسئول این موسسه و نفوذ آن در بین مقامات شهر ساری و نیز ۳ بار طرح شکایت از این موسسه وگذشت ۱ سال از حادثه تا کنون چندین واسطه فرستاده اند که در مقابل دریافت پول سکوت کرده و بیش از این وقت خود را تلف ننمایم!و تاکنون راجعات مکرر من به مقامات شهر ساری نیز بی نتیجه مانده و حتی ریس اداره بهزیستی شهرستان ساری نیز از من خواسته تا با مراجعه به مدیر مرکز توانبخشی مربوطه دل وی را به دست آورم!!!!!!!!!!!





حزب مرز پر گهر شاخه استان بوشهر

 
+ نوشته شده در  2009/1/18ساعت 21:21  توسط فاطمه بهادری   | 

 

ممنوعيت خروج عشاء مومنى از ايران تمديد شد



خانم مومنی ۲۰ روز بعد از بازداشت به قيد وثيقه و با گذاشتن سند ملكى از زندان آزاد شد.


دستگاه قضايى جمهورى اسلامى ايران ممنوعيت خروج عشاء مومنى، دانشجوى ايرانى – آمريكايى كه متهم به اقدام عليه امنيت ملى است را تمديد كرد.

خانم مومنى كه شهروند آمریکا است روز ۲۴ مهرماه گذشته در يكى از بزرگراه هاى تهران دستگير و راهى بند ۲۰۹ زندان اوين شد.

وى براى ديدار با خانواده خود و انجام تحقيقات درباره جنبش زنان ايران به اين كشور سفر كرده بود. وى ۲۰ روز بعد از بازداشت به قيد وثيقه و با گذاشتن سند ملكى از زندان آزاد شد.


عليرضا جمشيدى، سخنگوى قوه قضاييه ايران در باره علت تمديد ممنوعيت خروج اين دانشجوى ايرانى – آمريكايى گفت: خانم مومنى قبلا ممنوع الخروج نبودند اما مجددا طى دو هفته گذشته براى مدت محدودى ممنوع الخروج شدند.

وى با اعلام اينكه عشاء مومنى پاسپورت گرفته است، افزود: بحث جديدى در پرونده اش در حال بررسى است و اين ممنوع الخروج شدن حدود يك ماه به طول خواهد انجاميد.


سخنگوى قوه قضاييه ايران به اتهام جديد وارده بر اين دانشجو اشاره نكرد. خانم مومنى يا خانواده او نيز در اين زمينه اظهار نظرى نكرده اند.

جمهورى اسلامى ايران وى را به اقدام عليه امنيت ملى و تبليغات بر ضد نظام اسلامى متهم كرده است. فعالان حقوق زنان مى گويند، خانم مومنى پس از آن دستگير شد كه براى فيلم مربوط به پايان نامه خود در باره حقوق زنان با چند تن از آنها مصاحبه كرده بود.


جنش زنان ايران در سال هاى اخير و با شكل گيرى كارزار موسوم به يك ميليون امضاء هدف برخوردهاى نيروهاى امنيتى و قضايى قرار گرفته است. اين كارزار در حال جمع آورى يك ميليون امضاء براى ارائه درخواست به مجلس در زمينه رفع تبعيض قانونى از زنان و برابرى حقوقى در قوانين ايران است.

مقام هاى امنيتى بسيارى از اين فعالان را بازداشت و از چند روز تا چند ماه در زندان نگه داشتند. اين افراد پس از بازجويى هاى زياد و گذاشتن وثيقه از زندان آزاد شدند.


بازداشت عشاء مومنى در ماه هاى گذشته تازه ترين برخورد ايران با افرادى است كه تابعيت دوگانه ايرانى – آمريكايى دارند. بازداشت اين افراد با واكنش تند واشينگتن روبرو شده و چنين اقدامى از سوى سازمان هاى بين المللى حقوق بشر نيز به شدت محكوم شده است.


ايران تابعيت دو گانه را به رسميت نمى شناسد و رسيدگى به اتهام افراد بازداشت شده را مسئله اى داخلى می داند.

+ نوشته شده در  2009/1/15ساعت 14:48  توسط فاطمه بهادری   | 

اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیندازید

به نکته‌هاى زير توجه کنيد:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
 

اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ،
 ................................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/12ساعت 21:56  توسط فاطمه بهادری   | 

ایران را چگونه به دیگران معرفی می کنید؟

بی بی سی نظرخواهی تازه ای را انجام داده و در آن در مورد تصور ایرانیان درباره کشورشان و همینطور تصویری که مردم کشورهای دیگر از ایران دارند پرسیده است.

جزییات پاسخ های نظردهندگان در این نظر خواهی روز چهارشنبه 25دی ماه، همزمان با آغاز برنامه های تلویزیون فارسی بی بی سی اعلام خواهد شد.

در این نظرخواهی که درمیان مردم چند کشور مختلف از جمله ایران، امریکا، بریتانیا، مصر، و پاکستان صورت گرفته، نظرات افراد مختلف در مورد مهمترین مسایلی که ایران امروز با انها روبروست و لزوم دستیابی به فن آوری هسته ای و تسلیحات هسته ای نیز پرسیده شده است.

پاسخ شما به این سوالها چیست؟

۱- بنظر شما ایران نقشی کلیدی در سیاستهای جهانی دارد یا نه؟

۲-آیا از تصویری که از ایران در رسانه های غربی ارائه می شود راضی هستید؟

۳- اگر شما مسئول معرفی ایران به جهان بودید، کدامیک از ویژگیهای ایران را تبلیغ می کردید؟

شما می توانید نظرات خود را با دوربین یا وب کم به صورت تصویری ضبط کنید و فایل آن را برای بی بی سی فارسی بفرستید تا در برنامه تلویزیونی "نوبت شما" پخش شود.

منتشر شده: 12/01/09 14:13 GMT

+ نوشته شده در  2009/1/12ساعت 21:46  توسط فاطمه بهادری   | 

آهنگ "حقوق بشر" اولین اثر تولیدی کارگاه سمعی و بصری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران است .

مجموعه معتقد است هنر میتواند بعنوان ابزاری توانمند برای حمایت و تقویت گفتمان حقوق بشر مورد استفاده قرار گیرد . از اینرو با ایجاد بخشهای تخصصی همچون انجمن شعر و ادب ، کارگاه سمعی و بصری و واحد فرهنگی در این راه گام بر میدارد و از علاقه مندان و دوستان توانمند برای حضور و همراهی در عرصه های مذکور نیز جهت الحاق دعوت به عمل می آورد.

برای دانلود کردن آهنگ بر روی تصویر ذیل کلیک نمائید.

                       

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/11ساعت 20:45  توسط فاطمه بهادری   | 

منطقه ممنوعه

در کوچه پس کوچه های خرابه های پشت بازار تهران، مرگ جان آدمها را تجارت می کند. شیشه، کراک، حشیش، هروئین و صد جور دیگر مواد کوفتی و لعنتی متاع بازار مرگ است. تجارت خانه مرگ را اینجا خرابه های تاریک و مرموزی رقم می زند که..........

در میان آنها می توانی جان آدمی را به ارزانترین ارقام خریداری کنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/9ساعت 19:9  توسط فاطمه بهادری   | 

کریسمس به سبک کمپین یک میلیون امضاء

 


+ نوشته شده در  2009/1/5ساعت 19:54  توسط فاطمه بهادری   | 

تجمع دانشجویان دانشگاه شیراز: مرگ بر دیکتاتور

خبرنامه امیرکبیر: در پی بازداشت لقمان قدیری، عبدالجلیل رضایی، کاظم رضایی و محسن زرین کمر، ۴ تن از فعالان سیاسی دانشگاه شیراز، گردهمایی اعتراضی از ساعت ۱۱ امروز یکشنبه ۱۵ دی ماه در این دانشگاه بر پا شده است.

در آغاز این گردهمایی دانشجویان شرکت کننده که تصاویری از دانشجویان بازداشت شده را در دست داشتند با سردادن شعارهایی همچون: “دانشجوی زندانی آزاد باید گردد” ، “گر تیر و فتنه بارد جنبش ادامه دارد” ، “مرگ بر دیکتاتور” ، “پینوشه پینوشه ایران شیلی نمیشه” از دانشجویان بازداشت شده حمایت نمودند و خواهان آزادی این دانشجویان شدند.

در ادامه یکی از دانشجویان در میان جمع حاضر شد و پیرامون علت دستگیری و بازداشت این دانشجویان توضیحاتی داد و خواستار آزادی بی قید و شرط دانشجویان و همچنین برداشته شدن احکام انضباطی صادر شده برای ۲۷ نفر از دانشجویان دانشگاه شیراز شد.

دانشجویان معترض سپس با سردادن شعار مرگ بر دیکتاتور از دانشگاه خارج شدند و پس از قریب به نیم ساعت به داخل دانشگاه بازگشتند.

لازم به ذکر است که از صبح امروز حضور افراد لباس شخصی و عوامل امنیتی در سطح دانشگاه مشهود است و حتی این مساله منجر به درگیری دانشجویان با برخی از این افراد شده است.همچنین ارتباط اینترنتی در سطح دانشگاه قطع شده است.

دانشجویان معترض اعلام کرده اند که در صورت عدم آزادی دانشجویان بازداشت شده به سمت ساختمان مدیریت دانشگاه حرکت خواهند کرد و آن را به تصرف خود در خواهند آورد.


بازداشت چهار دانشجوی دانشگاه شیراز توسط اداره اطلاعات

عبدالجلیل رضایی، کاظم رضایی، محسن زرین کمر و لقمان قدیری گل تپه، ۴ دانشجوی دانشگاه شیراز، که در روز پنج شنبه به اداره اطلاعات شهر شیراز احضار شده بودند، ساعت ۸ صبح امروز شنبه، پس از مراجعه به این نهاد توسط مامورین بازداشت شدند.

در احضاریه های این دانشجویان اتهام وارده به آن ها اقدام علیه امنیت ملی و توهین به مسئولین نظام عنوان شده است.

از لحظه بازداشت این دانشجویان هیچ اطلاعی از وضعیت آن ها در دست نیست و تلاش های فعالین دانشگاه شیراز برای تماس با آن ها و اطلاع از وضعیت آن ها بی ثمر بوده است.

بنا بر اخبار ارسالی از دانشگاه شیراز، دقایقی پیش از سوی اداره اطلاعات شیراز با خانواده دانشجویان بازداشت شده تماس گرفته شده و به خانواده های آنان گفته شده که هنوز برای این دانشجویان پرونده تشکیل نشده و تا زمان تشکیل پرونده و رسیدگی به آن، این دانشجویان باید در بازداشت به سر ببرند.

لازم به ذکر است که هم اکنون جو دانشگاه شیراز به شدت ملتهب می باشد و دانشجویان تهدید کرده اند که در صورت عدم آزادی فوری آنان، دست به تحصن و اعتصاب غذا خواهند زد.

+ نوشته شده در  2009/1/4ساعت 20:44  توسط فاطمه بهادری   | 

وقتی در رسانه های خبری گزارشات فراوانی از عدم ثبات سیاسی اقتصادی رژیم آخوندی می بینیم و می شنویم ، وقتی خبردار می شویم که خوشبختانه سال جدید میلادی نقطه پایانی زندگی حکومت پلیدترین دجاله های تاریخ می باشد ؛ سؤآل مهمی در ذهنمان حضور می یابد .

چرا ؟


برای اینکه هیچکس در جای خودش نیست !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/1/4ساعت 0:6  توسط فاطمه بهادری   | 

+ نوشته شده در  2009/1/1ساعت 21:13  توسط فاطمه بهادری   | 

  

         گزارش از برگزاری مراسم جشن کریسمس در کلیسای مرکز-تهران

     کریسمس و سال نو مسیحی بر شما برادر و خواهر عزیز خجسته باد آمین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/30ساعت 20:58  توسط فاطمه بهادری   | 

 

بیانیه دیده بان حقوق بشر و کمپین بین المللی حقوق بشر:

 به آزار و اذیت شیرین عبادی پایان دهید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/30ساعت 20:54  توسط فاطمه بهادری   | 

به پا خيزيد هلا اي سوگواران

هلا اين وارثان سربه داران

به پا خيزيد اگر در سينه دردي است

اگر با شب پرستان درنبرديد

به پا خيزيد كه نا اهلان به كارند

همه مردان عاشق سربه دارند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/26ساعت 22:11  توسط فاطمه بهادری   | 

متن کامل پیام تبریک احمدی نژاد بمناسبت کریسمس

اگر مسیح زنده بود، یا در بند 209 بود یا در صف اعدامی ها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/26ساعت 22:8  توسط فاطمه بهادری   | 

      اگر ۱با۱ برابر بود

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر (( جوانان)) را ورق میزد

برای آنکه بی خودهای وهو میکرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان میداد

باخطی خوانا به روی تخته ایی کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت :

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون چون قرص ماه داشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیرو رو میشد

حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا می آمد ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له میشد ؟

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوهای خویش بنویسید :

یک با یک برابر نیست .....

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  2008/12/24ساعت 21:18  توسط فاطمه بهادری   | 

پيرمرد،سوسك نبود!انسان بود!

بابک داد

ديروز در اورژانس بيمارستاني در كرج بودم. چند نفر پيرمردي را آوردند كه ظاهرا" در تاكسي دچار عارضه قلبي شده بود.وقتي او را مي آوردند هنوز خِرخِر ميكرد.دكتر كشيك اورژانس با بي ميلي از اتاقي درآمد و وارد اتاقي شد كه پيرمرد بيچاره را به آن برده بودند.بعد از دو دقيقه بيرون آمد و مثل اينكه خبر مُردن يك سوسك را بدهد،به پرستار گفت :«همراه اين پيرمرده كيه؟ بگو مُرد!» آب از آب تكان نخورد!نه دستگاه شوكي،نه احياي تنفسي! هيچ خبري از تلاشهاي تيم پزشكي و پرستاران (آنطور كه در فيلمها نشان ميدهند) نبود.رفتم به آقاي دكتر كه بي انگيزگي و شل و وليش حالم را بهم ميزد گفتم:«دكتر!هنوزم ميشه نجاتش داد!شوك بهش نمي دين؟» گفت:«نچ!»...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/24ساعت 15:23  توسط فاطمه بهادری   |